تبليغاتX
عاشقانه ظالمانه
عاشقانه ظالمانه
زندگی بدون عشق چه خواهد بود؟ کودکی که هرگز نمی خندد!
تقدیم به کسی که دوستم داشت کسی که مثل هیچکس نبود
 

 

 

خون در دهان دارم

 

خون

 

امروز ابتدای مردن من بود   * ۱۹/۱/۸۷ 

- فقط همین -

|+| نوشته شده توسط ملیحه در دوشنبه 1387/01/19 ساعت 16:13 |

تقدیم به مهدی عزیزم
 

 

 

 

 

هوشنگ گلشیری (۲۵ اسفند ۱۳۲۲[۱] در اصفهان - ۱۶ خرداد ۱۳۷۹[۲] در بیمارستان مهر تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی و سردبیر مجلهٔ کارنامه بود.

او با نگارش رمان کوتاه شازده احتجاب در اواخر دهه چهل خورشیدی به شهرت فراوانی رسید.[۳] منتقدی این کتاب را یکی از قوی‌ترین داستان‌های ایرانی خوانده است.[۴]

گلشیری از بنیانگذاران حلقه ادبی جُنگ اصفهان بود. [۵]

وی با تشکیل جلسات هفتگی داستان‌خوانی و نقد داستان از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود نسلی از نویسندگان را پرورش داد که در دهه هفتاد خورشیدی به شهرت رسیدند.[۶]

گلشیری همچنین عضو و یکی از موسسان کانون نویسندگان ایران بود.[۷]


فهرست مندرجات

[نمایش داده شود]

 زندگینامه

گلشیری به سال ۱۳۲۲ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار موثر می‌دانست. [۸]در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهُ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد.[۹] سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد،‌ بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت.[۱۰]

وی بعد از مدتی همراه با تعدادی از نویسندگان نواندیش جلسات یا حلقه ادبی جُنگ اصفهان را پایه‌گذاری کرد.[۱۱]

سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری مننژیت که نخستین نشانه‌های آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود [۱۲]در بیمارستان ایران‌مهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.[۱۳]

 کارگاه داستان‌خوانی

یکی از اقدامات تأثیرگذار و مهم گلشیری تشکیل کارگاه‌های داستان و پرورش نسل تازه‌ای از نویسندگان ایرانی بود. وی جلسات هفتگی داستان‌خوانی و نقد داستان را از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود در هر شرایطی به صورت مستمر برگزار کرد. وی در سال‌هایی که کارنامه را منتشر می کرد، جلسات نقد شعر و داستان را در دفتر مجله برگزار می‌کرد.

در اواسط سال ۱۳۶۲، گلشیری جلسات هفتگی داستان‌خوانی را که به جلسات پنج‌شنبه‌ها معروف شد، با شرکت نویسندگان جوان در خانه خود برگزار کرد. این جلسات تا اواخر سال ۱۳۶۷ با حضور نویسندگانی چون یارعلی پورمقدم، محمدرضا صفدری، محمد محمدعلی، آذر نفیسی، عباس معروفی، منصور کوشان، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور ادامه داشت.

 فعالیت‌ها

در سال ۱۳۶۸، در اولین سفر به خارج از کشور پس از انقلاب برای سخنرانی و داستان‌خوانی به هلند (با دعوت سازمان آیدا)، و شهرهای مختلف انگستان و سوئد رفت. در سال ۱۳۶۹ نیز برای شرکت در جلسات خانهُ فرهنگ‌های جهان در برلین به آلمان سفر کرد. در این سفر در شهرهای مختلف آلمان، سوئد، دانمارک و فرانسه سخنرانی و داستان‌خوانی کرد. در بهار ۱۳۷۱ به آلمان، امریکا، سوئد، بلژیک و در بهمن ۱۳۷۲ هم به آلمان، هلند، بلژیک سفر کرد.

 دوران روزنامه‌نگاری

گلشیری همکاری خود را با مطبوعات از جوانی آغاز کرد. وی برخی آثار خود را در نشریاتی مانند پیام نوین، کیهان هفته و فردوسی به چاپ رساند. [۱۴] پس از راه‌اندازی جنگ اصفهان نیز گلشیری شاخص‌ترین چهره و به گفته منتقدی سخنگوی پرنفوذ این جریان به شمار می‌رفت.[۱۵] گلشیری ده شماره نیز مسوولیت صفحات ادبی مجله مفید را بر عهده داشت.[۱۶] پس از انقلاب نیز گلشیری فعالیت روزنامه‌نگاری را ادامه داد. او از جمله سردبیری ماهنامه ادبی کارنامه را در تابستان ۱۳۷۷ بر عهده گرفت و نخستین شماره آن را در دی ماه همین سال منتشر کرد. این مجله در حقیقت پایگاهی بود برای نویسندگانی که در دهه پیشین امکان انتشار آثار خود را نداشتند. [۱۷] در این دوره جلسات بررسی شعر و داستان نیز به همت او در دفتر کارنامه برگزار می‌شد. یازدهمین شماره کارنامه به سردبیری او پس از مرگش در خرداد ۱۳۷۹ منتشر شد.

 بنیاد گلشیری

نوشتار اصلی را بخوانید: بنیاد هوشنگ گلشیری
نوشتار اصلی را بخوانید: جایزه هوشنگ گلشیری

پس از درگذشت وی بنیاد هوشنگ گلشیری برای ادامه تلاش‌های او و حمایت از فعالیت‌های ادبی تشکیل گردید و جایزه هوشنگ گلشیری را برای اهدا به آثار منتخب ادبیات فارسی برقرار کرد.

 زندگی شخصی

گلشیری در سال ۱۳۵۸ با فرزانه طاهری که مترجم است ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند است.

 جوایز و افتخارات

 آثار

مجموعه‌های داستان‌های کوتاه

 داستان‌های کوتاه مستقل

 رمان‌ها

آثار غیرداستانی

جستارهای وابسته

پانویس

  1. (صد سال داستان‌نویسی در ایران، نوشته حسن عابدینی، صفحه ۲۷۴)
  2. وب‌گاه آفتاب، به نقل از زنده‌رود
  3. (صد سال داستان‌نویسی در ایران، صفحه ۲۸۰)
  4. (پیشین)
  5. رادیو زمانه
  6. (پیشین)
  7. وب‌گاه آفتاب
  8. زندگی‌نامه در وبگاه بنیاد گلشیری
  9. (مجله پیام نوین، ۱۳۳۹)
  10. (صد سال داستان‌نویسی در ایران، صفحه ۲۷۴)
  11. رادیو زمانه
  12. وب‌گاه آفتاب
  13. رادیو زمانه
  14. وب‌گاه آفتاب
  15. (صد سال داستان‌نویسی در ایران، صفحه ۲۷۴)
  16. رادیو زمانه
  17. وب‌گاه آفتاب، به نقل از روزنامه شرق
  18. وب‌گاه آفتاب
  19. رادیو زمانه

|+| نوشته شده توسط ملیحه در چهارشنبه 1386/10/12 ساعت 15:21 |

خبر جنجالی
شایعاتی به دست ما رسیده که شرکت مایکروسافت تصمیم دارد به Open Source

پیوسته و دست از مرورگر محبوب خود یعنی Internet Eplorer بکشد ، البته پس از

خریدن مرورگر مشهور FireFox !!!


باور نمی کنید ، پس کلیـــــک کنید


البته این شایعه اشکالاتی هم دارد که اگر شما بخواهید مرورگر Ms Firefox 2007 را

از سایت مذکور دانلود کنید ، در واقع IE7 برای شما دانلود خواهد شد.


ولی اگر این خبر صحیح باشد چه ؟

نظرات شما می تواند به بحث کمک کند ...

|+| نوشته شده توسط ملیحه در جمعه 1386/08/18 ساعت 11:35 |

>آدم ها از یک لحاظ شباهت زیادی به ذغال دارند، هر چه بیشتر سختی بکشند تواناتر و قوی تر می شوند . درست مثل الماس ، این قیمتی ترین و سخت ترین سنگ جهان که به همه درخشندگی و زیبایی خیره کننده خود ، روزگاری فقط یک تکه ذغال بوده اما گذشت زمان و تحمل فشار بسیار زیاد  کم کم آن را از جسمی سیاه و کثیف به گوهری شفاف و روشن تبدیل کرده است . شاید به همین خاطر است که بیشتر مردان و زنان بزرگ تاریخ ، کسانی بوده اند که عمری با سختی ها مبارزه کرده و هرگز ناامید نشده اند .

میهن ما نیز ، سرشار از این الماس های با ارزش و گرانبهاست . یکی از این گوهرهای کم نظیر ، هنرمندی است به نام استاد سید علی اکبر صنعتی ، مجسمه ساز و نقاش معاصر که امسال در همایش چهره های ماندگار از زحمات بی دریغ او درعرصه هنر تقدیر به عمل آمد . مردی که توانسته با دست های مهربان خود صدها مجسمه از انسان های دوست داشتنی دنیا بسازد و آنهارا جاودانه کند . مردی که لحظه های گذرای زندگی را مثل یک شکارچی صید و در تابلوهای خود ماندگار کرده است . استاد علی اکبر صنعتی ، در سال 1295 ه . ش در کرمان به دنیا آمد . پدرش پس از جنگ جهانی اول به طاعون درگذشت و مادرش مثل بسیاری از مردم آن روزگار تهی دست بود ، به خاطر نگرانی آینده فرزندش ، او را به مرحوم حاج علی اکبر صنعتی – موسس پرورشگاه  " صنعتی" کرمان سپرد.

روزگاری گذشت . علی اکبر به یتیم خانه و کارگاه قالی بافی یتیم خانه عادت کرده بود.

دوره جدیدی در زندگی او آغاز شد ، حاج علی اکبر صنعتی تصمیم گرفت ، با شروع سال تحصیلی بچه ها را به مدرسه بفرستد ، اما علی اکبر و خیلی از بچه های یتیم خانه برای رفتن به مدرسه یک مشکل داشتند و آن هم نداشتن نام خانوادگی بود. به همین خاطر، روزی ماموران ثبت احوال را به یتیم خانه دعوت کرد و از آنان خواست تا نام خانوادگی خودش – صنعتی – را در شناسنامه بچه ها از جمله علی اکبر ، ثبت کنند. آن روز برای علی اکبر روزی فراموش نشدنی بود . روزی که "سید علی اکبر صنعتی" نام گرفت .

کلاس چهارم و پنجم بود که به حقیقت تلخ یتیمی خود پی برد . دیگر با دنیای شاد کودکی فاصله گرفته بود و بیشتر وقت ها به پدر از دنیا رفته اش فکر می کرد و به مرض طاعونی که او را از پدرش جدا کرده بود. طاعون برای او یک "هیولا" بود ، هیولای ترسناک . او با نقاشی هایش به جنگ هیولا می رفت. شکل هیولای طاعون را روی کاغذ می آورد و او را به بند می کشید، به این خیال که از او انتقام بگیرد . و به این شکل استعداد او در این هنر نمایان شد.

روزی علی اکبر به طور اتفاقی عکس چاپ شده ای از تابلوی مشهور "تالار آیینه" اثر استاد کمال المک را در یک سالنامه دید . وقتی عکس آن تابلوی بسیار زیبا را دید ، ساعتها به فکر فرو رفت و دانست که هنوز راه درازی در پیش دارد . تا آن روز فکر می کرد، نقاشی و هنر همان چیزی است که خودش به تنهایی تجربه کرده است . اما "تالار آیینه" دریچه تازه ای از نور به دنیای بسته علی اکبر گشود و او را وا داشت تا به دنبال آفریننده  "تالار آیینه" بگردد.

او تا آن روز نمی دانست که با همت استاد کمال الملک مدرسه ای در پایتخت تاسیس شده است به نام "مدرسه صنایع مستظرفه" -مدرسه هنرهای زیبا و ظریف- و در آن عده ای از شاگردان مخلص و با ذوق در حضور استاد بزرگ کمال الملک تعلیم می بینند .

علی اکبر برای جمع کردن پول سفر تهران و ثبت نام در مدرسه کمال الملک تصمیم گرفت پرتره ای از چهره حاج علی اکبر صنعتی بکشد . بعد از چند شبانه کار مداوم ، کشیدن تابلو به پایان رسید.

آن روز، حاج صنعتی در دفتر یتیم خانه نشسته بود ، علی اکبر آهسته جلو رفت و تابلو را روی میز او گذاشت . کافی بود حاجی انعامی به او بدهد ،آن وقت می توانست به تهران برود و استاد بزرگ را ببیند و...

چند روز بعد از آن حاج صنعتی او را به همراه نامه ای مبنی بر ثبت نام در مدرسه کمال الملک راهی تهران کرد.

در آن زمان دیگر کمال الملک در آن مدرسه نبود و به نیشابور نقل مکان کرده بود به همین دلیل علی اکبر در کلاس درس استاد طاهرزاده (نقاش مینیاتور) حاضر شد .و با جدیت کارش را شروع کرد. اما مینیاتور با روحیه اش چندان سازگاری نداشت. او طعم فقر و تنگدستی را چشیده بود . گرسنگی و پا برهنگی را می فهمید و به همین خاطر نمی توانست در سبکی که با روحیه اش تضاد دارد، موفق گردد . تصمیم گرفت بجای کشیدن نقاشی مینیاتور از روی یک مجسمه گچی نقاشی کند . این مجسمه را "استاد ابوالحسن خان صدیقی" ساخته بود. مجسمه مرد کوری به نام حاج مقبل که در میدان بهارستان تهران نی می نواخت و با پولی که به او می دادند روزگار می گذراند .

او با این نقاشی از دنیای مینیاتور دور شد، و استعداد خودش را در مجسمه سازی نشان داد. و برای تبحر در این هنر در محضر "استاد ابوالحسن خان صدیقی" حاضر شد.

روزی سید علی اکبر شنید که نمایشگاهی در سفارت آلمان برپا شده است ، به همراه استاد "طاهر بهزاد"به دیدن آن رفت. نمایشگاه نقاشی های "آلبرت هونمان" علی اکبر تا آن زمان بیشتر با رنگ و روغن کار کرده بود و کار با آبرنگ را چندان جدی نمی گرفت .

اما تماشای آبرنگ این هنرمند، او را شیفته این فن نمود . بعد از نمایشگاه، ارتباط علی اکبر با هونمان بیشتر شد . به طوری که او حدود شش ماه ، عصرها بعد از تعطیل شدن کلاس های مدرسه ، به خانه او می رفت و تعلیم آبرنگ می گرفت.

پس از آن علی اکبر به یتیم خانه پسر حاجی که در تهران (روبروی موزه ایران باستان) قرار داشت رفت و در آنجا با تلاش شبانه روزی خود و کمک برادران یتیمش ، بیش از 40 مجسمه ساخت و در یتیم خانه به نمایش گذاشت. آنقدر استقبال از این نمایشگاه زیاد بود که برای بازدیدکنندگان بلیت در نظر گرفته شد که آن پولها هم اغلب صرف خرید گچ و سایر ابزار و وسایل ساختن مجسمه های دیگر می گردید.

"قتل عام مجسمه ها "

در 28 مرداد 1332 شمسی بین مصدق و شاه درگیری پیش آمد و حکومت مصدق با کودتا بر کنار شد، عده ای آدم جاهل و ناآگاه به نمایشگاه هجوم آورند و مجسمه های بی گناه استاد را شکستند . قصد آنها شکستن مجسمه هایی بود که بالاجبار علی اکبر از شاه ساخته بود اما اکثر مجسمه های نمایشگاه خرد شد ، تابلوهای آن شکست و از بین رفت .

بعد از آن علی اکبر مدتی را با ناامیدی گذراند اما به خود دلداری داد و تصمیم گرفت به جبران آن بپردازد. او هر مجسمه و تابلویی که امکان مرمت داشت – تا آنجا که توانست – از نو ساخت. "دوباره از نو" با دو سال تلاش مداوم، مجسه هایی از شخصیت های بزرگ ایران و جهان ساخت و در آن جا به نمایش گذاشت. اما به اصرار پسر حاجی علی اکبر ،(آقای عبد الحسین)، نمایشگاه را به ساختمانی در حوالی میدان راه آهن ، انتقال داد. در سال 1352 شمسی ، پسر حاج صنعتی ، از دنیا رفت و محل نمایشگاه میدان راه آهن که ملک شخصی او بود در اختیار ورثه قرار گرفت ، آنها نیزنمایشگاه را تعطیل کردند و بر در آن قفل زدند. خواهش علی اکبر سودی نداشت و بچه های گچی و سنگی و برنزی او در آن نمایشگاه زندانی شدند.

بعد از این جریانات استاد بسیار منزوی و تنها گشت . اما باز روحیه پر تلاشش باعث گشت تا دوباره کلاس درس خود را در خانه تشکیل دهد . و شروع به تعلیم پسرهایش : محمود ، احمد و محمد کرد .

می خواست تا جایی که می تواند ، حاصل نیم قرن تجربه خود را به آنها منتقل کند. و کم کم اتاق خود را به نمایشگاه تبدیل کرد. نمایشگاهی از تابلوهای کوچک و مجسمه هایی از موم و گچ .

الف : مجسمه ها

1-    مجسمه سر حاج علی اکبر صنعتی

2-    نبرد دو گاو با پلنگ

3-    همسر

4-    عائله مرد بیکار

5-    مرد زندانی

6-    زن بینوا

7-    استاد کمال الملک

8-     مهاتما گاندی

9-    مرد بیکار

10- هنرمندان قلمزن

11-  حاج علی اکبر صنعتی و کودکی خود

12-  سوته دلان

13- سرمازده گان بی خانمان

14- حکیم ابوالقاسم فردوسی

15-  گاندی ، همسر و یارانش

16-  برادران یتیم

17- کودکان یتیم

18-  بزم درد بینوایان

19- زندانیان

20- سید جمال الدین اسد آبادی

21- شام آخر

22-  استاد علی اکبر دهخدا

23- جمعی از زندانیان دربند

24- مادر تنها

25- صحنه قتل میرزا تقی خان امیر کبیر در حمام فین

26- ملک الشعرا بهار - عارف قزوینی

27- حضرت عیسی (ع) و بینوایان

28- سید محمد علی جمالزاده

29- استاد معمار و همراهان

30- هنرمند سفالگر

31- پیرزن چرخ ریس و عائله اش

32-  ابوعلی سینا

33-  مجسمه سر فردوسی

34- مجسمه سر حافظ و نیم تنه نظامی گنجوی

35- مجسمه سر حاج علی اکبر صنعتی (از سنگ مرمر)

36-  نیم تنه فردوسی و ابوعلی سینا


ب : تابلو های موزائیک از سنگ

1-    قصر آپادانا – تخت جمشید

2-    چوپان و گله

3-     یادگارهای تخت جمشید

4-     آرمگاه – تخت جمشید

5-     یادگارهای تخت جمشید (1)

6-     یادگارهای تخت جمشید (2)

7-    گنبد سلطانیه

8-    لویی پاستور

9-    فیاض همدانی

10-  شمایل مقدس حضرت علی (ع)

11-  لبخند ژکوند

12-  حاج علی اکبر صنعتی

13-  کوزه سنگی

14-  گربه

15-  پیرمرد خندان

16-  جواهر لعل نهرو

17- مهاتما گاندی

18-  کوزه ها

ج : تابلوی رنگ و روغن

1-    در اوج جوانی

2-    پرتره خود

3-    از تبار مردمان کوه و دشت

4-    پدر عیالم

5-    دوستی و صلح


د : طرح نقش فرش

یک مورد

ه : تابلوهای آبرنگ

 تعداد تابلوهای آبرنگ استاد بیش از چهل و دو مورد است که نام برخی از آنها به شرح زیر است :

1-    به شوق پرواز

2-    شبان مونس کوه و دشت

3-    زندگی با آبرنگ

4-    اسب تند پا

5-    دیدار با خود در آینه

6-    طبیعت بی جان

7-    زندگی در مرداب

8-     عاشقان گل

9-    در باغ سبز

10-  یاد بی بی

|+| نوشته شده توسط ملیحه در یکشنبه 1386/08/06 ساعت 11:58 |

زمزم عشق، سرّ عشق ازلی

 

حال غريبی است خدايا، از زمزم عشق تو پيمانه طهورا خوردن و نمردن؟! خدايا اين چه سريست كه بر بندگانت آشكار نمودی، كه تا هميشه در تو ، ای لایزال قدرت، خود را فانی ببينند؟!

خدایا ! اين همان شعر ازليست، كه از آغاز سرودی؟!

اين همان رمزياسين و طه ها و تين و زيتون است؟!

اين مشعرالحرام زمين است؟!

اين وادی نوراست در سرزمين طور؟!. اين همان بارش نور است بر سينا و ياسين، تا بانور در تو حل شوند؟!

اين همان نشستن نور است بر جان مسيح و خضر و مهدی زمان و آنان كه در سرزمين تورِ تو بر جانِ خردشان فرود آمدی، تا سرضمير وجودشان را پر از گهرهای خود نمائی؟!

ای آدميان در كدامين فراغ عزاداريد؟! در كدامين سير سرگردانيد؟!

خدا وند آن منبع نور همین جاست، همين جا در وادی يمن و سينای وجودتان. در سرزمين طاهای ضميرتان.

آری خدا وند همين جاست، در برقی كه بر ضميرتان می نشيند و در برقی كه بر چشمانتان، ستارهِ راه زندگيتان می شود.

اينجا وادی نور است. وادی حيفای مشعرالحرام است. اين جا سرزمين نور است، سرزمين زمهرير و سرور است. اينجا يمن زمانه به يمن جان می فروخته است.

اينجا ميستان پاك خداست. ميستان سرزمين عشق است، اينجا صفای مشعرالحرام است در سرزمين دل، سرزمين پاك خدا، كه خدا بر آن قدم رنجه نمود و مسكينان را پناه و عزّت داد، اينجا سرزمين سور است، سرزمين مهر خداوند، آنگاه كه بر جان آدميان نهال عشق ازلی می كارد و اينجا رحمت العالمين است. اينجا سفره عشق با سفره خرد يك جا جمع است، چراكه در زمهرير عشق خدا همه جمع اند. آنجا كه عشق خدا ظهور يابد، معشوق خود گواه عشق است. اينجا محلّ محو شدن در خداوند است. همان يثرب و سينای اهل زمين است.

تا خود را در خدای عالميان نبينی، شعر زندگی همه اش معر است، معر ثريای رسيدن، تا نرسيدن، معر ديدن و نديدن، ظاهر ديدن و خدا را نديدن. معر نهصت هر زمان، معری كه فقط با قداست مهر خدائی ،رخت از زوال و نابوديت بر می بندد، مهری كه تو را تا آخرالزمان همراهی می كند و دوباره تو را به عرش اعلی ره می نمايد. آری اينجا تجلّی عشق خداست، وقتی كه خود را در عشق خدا حل ببينی، تعبير الرّحمن و الرّحيم، است آنگاه كه حاله ای از نور شوی و خود را متجلی نور بينی. اينجا مشعر الحرام عشق خدا ديدن و خود را نديدن است. عشق با خدا بودن و بی خود نبودن است.

عشق از خود تا با خدا بودن است. اينجا لحظه اعتكاف جان است، آنگاه كه در صف ثناگويان حق در عرفه عمر با خدا پيمان وحدت ببندد و در وحدت مودّت را تجربه نمايد. اينجا سرزمین عشق جود، طاهر و پاكيزه از معاصی است آنگاه كه آدمی زمهرير جان را با زمزم عشق سيره رسول الله و عترتش،با عطر گلاب وجود سيراب نموده و عطش هجر رسیدن را با شستشوی دل از وسوسه شیطانی، سریر یاد خدا نماید و چون هاجر جرعه نوش زمزم لطف خدا شود و چون ابراهیم ، فرزندش اسماعیل را هدیه صداقت و ایثارش دهی و او را بانی بنای کعبگاه همه موحدان گردانی تا بشر از همه قشر و هم رنگ گرداگرد کعبه ی تو گرد آیند و سرود توحیدئی سرایند و ربایش دلها تنها به قطب جود لایزالت اذن حضور یابد ، که هیچ نیروئی به عظمت زیبائی و پاکی و مهربانی و توانائی و بخشندگی تو توان ظهور نمی یابد.

پس ای خدای مهربان تا همه جا و همیشه تاریخ همراهی نما، بندگانت را تا در قربت زمین غریب نمانند و در چنگ وسوسه های شیطانی اسیر نشوند و تا همیشه با تو بمانند. امین یا رب العالمین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ملیحه در پنجشنبه 1386/07/12 ساعت 16:13 |

فكر می كنم اسمش را حتما شنیده اید
فیلم یا بهتر بگویم تكه روزنامه های زرد متحركی كه مسعود ده نمكی با دوربینش به تصویر كشیده است، مستندی داستانی از قسمت ِ تلخ ِ واقعیت ِ جامعه ی تهران یا همان دوزخ پایتخت و آسیبهای اجتماعی ناشی از عدم برنامه ریزی درست در شاخصه های كلان عدالت اجتماعی است!
همه ی دست فروشهای كوچه و بازار به وفور در حال فروش آنند.
شهریور ماهی كه گذشت قرار بود در فرهنگسرای ارسباران اكران خصوصی این فیلم را شاهد باشیم كه نشد!
یعنی آخرش هم نفهمیدم قاضی مرتضوی عزیز اجازه ندادند یا وزارت ارشاد بی پدر!
راجع به سازنده فیلم عرض كنم كه مسعود ده نمكی از برادران حزب ا... هستند كه سابقه حضور در جبهه های حق علیه باطل را طی جنگ تحمیلی دو ساله دارا میباشند و شش سال بعدش هم به طمع قدس شریف و پیروزی بر رژیم غاصب اسرائیل، علیه برادران مسلمان عراقی میجنگیدند!
بعد از جنگ هم مثل تمام دلسوختگان فرهنگی وارد كار روزنامه های ارزشی (شلمچه، جبهه و صبح دوكوهه) شدند تا بچه ها و نسل آینده ای كه تركش خمپاره های فرهنگی دشمن به ایشان اصابت كرده بود را نجات داده و به راه امام و انقلاب برگردانند و البته در این راه از همه طرف زخم زبان و فحش خوردند.
به هر حال ایشان نیز مانند خیل كثیر دیگران نه اینوری هستند و نه آنوری و آخرش، هم از آنجا مانده و هم از اینور رانده و خلاصه به قول خودش از قافله ی شهدا هم كه جا مانده!

اما خود فیلم با حرفهای مرد نی نوازی كه كنار بساط قلیان و چراغ زنبوری ایستاده اینگونه شروع میشود كه: ببین داداش، فقر كه بیاد توو خونه، ایمون از یه در دیگه میره بیرون! شكم گرسنه هم دین و ایمون نمیشناسه!!
بعد سخنرانی پیش از خطبه های نمازجمعه را از زبان تئوریسین جوان و تازه كار، آقای رحیم پور ازغدی (ملقب به استاد) میشنویم كه درباره توصیه های حضرت علی و دستوراتیست كه آنحضرت در  نهج البلاغه برای احقاق حقوق مستمندان به حاكمان و والیان دادند و بعد مصاحبه با افرادی كه در این راه (فحشا) افتادند شروع میشود و این داستان گریه و ناله ها و شكوه و شكایتها از فقر و بدبختی و شكم گرسنه، ادامه دارد تا یوسفعلی میرشكاك كه حتی خود اسمش هم جای بحث و تأمل دارد با دستار سبزی كه به سرش بسته جلوی دوربین آقای ده نمكی ظاهر شده و با آب و تاب حدیثی از امام ششم درباره طهران میخواند كه سند تاریخی قابل اعتباری هم از نظر جعلی نبودن حدیث به مخاطبش ارائه نمیدهد
قیافه اش هم آدم را یاد فالگیرها و دعانویسها  و رمالهای خیابان ناصرخسرو می اندازد (كه آره یعنی من با این ملچ و مولوچ و پاك كردن دندون و سیبیلای روغنی از دنیا بریده ام!)

آنتراكت: خسته شدم از صاف نوشتن...بقیه شو مثل همیشه بخونین

بعد هم با اون هیبت و سیبیل كثیف، شروع میكنه به خوندن مقاله ی دوزخ پایتخت كه درونمایه ی غربزدگی جلال آل احمد و سخنرانیای فردید رو داره
نكته جالب عكسهائیه كه پسْ زمینه ی این حرفهای تماما منفی فِید میشن
عكس ها كه همگی از اینترنت برداشته شدن دخترهایی هستن كه چند تاشون از آشنایان هستن و وقتی بهشون میگم توی یه همچین فیلمی عكستون هست ... بد و بیراهه كه قسمت آقای ده نمكی میشه!
قسمت اعظم ماجرا مصاحبه با دخترها و زنهای كاسبیه كه توی ایران و دوبی كار میكنن و همشون روی این نكته مهر تایید میزنن كه فقر باعث میشه آدم به این راه كشیده بشه!
استثنا هم نداره
به قول طرف از دختر ده ساله ی محصل توی این كار هست تا زن پنجاه ساله ی یائسه!
خب مشخص نیست غیر از فقر و رابطه ای كه با فحشای عیان در تهران داره، ده نمكی میخواسته چه چیز دیگه ای رو نشون بده
دید ده نمكی یا میرشكاك به زن در جامعه ی ایران چیه؟ (منظورم همون ایران اسلامیه!)
همه چی به فقر و غنا سنجیده میشه؟
اگر فقیر باشی یا اگر حتی به قول حضرات بدحجاب باشی، فاحشه ای؟
اگر موبایل و ماشین داشته باشی رفتی دوبی كاسبی كردی و بعد اومدی و بكارتت رو دوختی كه زن یه بنده ی خدایی بشی؟!!
اگر با یه پسری رابطه داشته باشی وضعت خرابه؟
خب لابد اگر چادری هم باشی همش فیلمته دیگه!
خب من فكر میكنم تمام حرف همون تابلوی بن بست عدالتی باشه كه توی هر قسمت فیلم خورد میشه
عدالتی كه یه طرف شهر كاخ میسازه و یه طرف كوخ و آدم عاقل رو یاد كتابهای تاریخ راهنمایی و دبیرستان میندازه كه حلبی آباد و ظلم شاه خائن رو به تصویر كشیده بود و علت اصلی انقلاب رو همین بی عدالتی نشون میداد.
نتیجه اینكه به قول میرشكاك و تكیه به حدیث امام صادق باید از تهران به قله كوهها فرار كنید و برنگردید؟
وقتی دیدی داشته باشید كه مشغول بزرگنمایی بعضی مسائل باشه مطمئن باشید كه از مسیر تعادل خارج شدید
وقتی هم آدم از مسیر تعادل خارج بشه از یه طرف میوفته
اینكه زنان و دختران و پسركان و مرد كاسب و حتی جوانك فوفولی كه خودش جلوی دخترای كنار خیابون ترمز زده بود، اینقدر راحت به مسعود ده نمكی (با اون ریش و پشم و هیبت حزبلی) اعتماد میكنن و میذارن تصویرشون رو بدون دادن تضمین معتبری با دوربینش ضبط كنه یخورده زیادی قابل تأمل نیست؟
شطرنجی كردن تصویر هم طوریه كه فقط كافیه طرف رو یك بار ببینید یا بشناسیدش تا براتون تابلو بشه
صدا هم كه فیلتر نشده
اون خانومی كه میتونه طی یه سفارش تلفنی یه مهمونی پونزده نفره از مردهای خوش گذرون رو با یه منوی متنوع سرویس دهی كنه واقعا كیه و چند نفر براش كار میكنن؟
یه خانومبزرگ و باربی كه خیلی لوس حرف میزنه و قیمت خودش دویست تومنه؟!
چند تا از این باندها توی تهران داریم؟
یاد یه چیزی افتادم
چند وقت پیش شورای اجتماعی کشور طی مصوبه‌ای برای صیانت از سلامت جنسی جامعه طرحی با عنوان «طرح جامع صیانت از سلامت جنسی جامعه» مطرح كرد.
بر اساس این طرح نیروی انتظامی پس از جمع ‌آوری زنان خیابانی آنها را در اختیار سازمان بهزیستی قرارداده و این سازمان پس از ساماندهی و طبقه‌بندی! آنان را تحویل دستگاههای مربوطه می‌دهد.
كِی؟
چند تا از این طرحها فقط در مرحله ی طرح موندن؟
سازمان های مربوطه همون خانه های عفاف اسلامی هستن؟
ضربتی عمل كردن و چسب زخم زدن روی دمل چركی تا كی؟
بگذریم

به هر حال تلاش ایشون برای نشون دادن قسمتهایی از واقعیت جای تقدیر و تشكر داره
وقتی شنیده ها تبدیل به دیده ها بشه و این دیده ها تصور یه مدینه ی فاسده ی فاسقه ای رو بهت نشون بده كه خیلی با اون مدینه ی فاضله و شهر ایده آل تو برای زندگی فرق داشته باشه و اگر هنوز ذره ای از فكر آینده نگرت باقی مونده باشه، حق داری از فكر و خیال و ترس و وهم و وجدان درد، سرطان بگیری و بمیری
ولی خب بین این همه تیتری كه آقای ده نمكی نشون میدن و شامل: خرج تحصیل، ویلا با ژیلا، صادرات غیر نفتی، زنان شوهردار و... میشه این نكته رو هم خوب بود میگفتن كه بعضی هم به قول معروف صورتشون رو با سیلی سرخ میكنن و تن به ذلت نمیدن؛ كما اینكه اون پیرزن شوكولات فروش كنار بزرگراه رو نشون دادن

خب حالا چه باید كرد؟
برام جالبه كه این سوال ِ بی پاسخ ِ همیشگی ِ جامعه ی ما بوده
قشر منور الفكرمون چرا هیچ وقت راه حل بخصوصی نشون نمیده و همش در حال بیم و امید دادن بوده؟
اونی كه اون بالا نشسته كه میگه: اگه تو بلد بودی، میومدی میكردی
ما هم میگیم: حالا تو كه اون بالایی و میگی بلدی خب بكن
به هر حال این فیلم طوری كه سازنده ش میگفت برای عموم ساخته نشده و قرار بوده فقط مسئولین نظام ببینند
و خدا به داد نظام برسه
چون تا جایی كه من مسئولینش رو شناختم به جای اصلاحات ریشه ای، تنها مشغول كندن میوه های خراب میشن و نتیجه ش هم بیشتر شدن تویوتاهای گشت مبارزه با مفاسد اجتماعیه
یا اینكه مثل عسگر اولادی ها ككشون هم نمیگزه و عین خیالشون هم نیست
و آخر سر اینكه آقای ده نمكی كه خودشون تا یه جاهایی از سپاه رفتن حتما اطلاع دارن كه بودجه های بی حساب و كتاب این مملكت چطور ضمن صدور انقلاب، صرف كمك به مردم بی پناه بوسنی و بوركینافاسو و گینه ی بیسائو میشه یا اسلحه و تجهیزاتی كه هزینه ش رو از محل درامدهای نفتی و غیر نفتی همین مردم بدبخت خودمون درآوردیم چطور داریم صرف مبارزان چچن و گروههای مبارز اسلامی خارجی میكنیم.
هزینه ای كه نصفش برای تامین نیازهای همین قشر ضعیف جامعه كافیه و میدیم به كشورای دوست و برادر كه سیاست خارجیمون تقویت بشه
خب ولی كو گوش شنوا؟
ما در این كشور كه پایتخت جهان اسلام است تنها وظیفه داریم كه اسلام را نگه داریم!
كدوم اسلام؟
دلشون خوشه به خدا


پ.ن: تمام اسمهای نوشته شده در بالا شخصیتهای مجازی هستند و كلا من فقط تخیل كردم كه یه همچین فیلمی رو دیدم

جهت شادی روح خودتون و خانوادتون صلوات

|+| نوشته شده توسط ملیحه در پنجشنبه 1386/06/29 ساعت 15:56 |

برای عماد . کسی که زمانی بهترین دوست و مونسم بود ولی حالا.....................

 هی بهم میگن بنویس

آخه چی بنویسم؟ وقتی روزها م همش عینه همه.غم هام مثل گذشته .شادی هام همه بی رنگ و رو....

وقتی همه چیز عین قبله خوب من چی میتونم بنویسم؟

بازم بگم دلتنگم؟

خب همه اینو میدونن

بگم خسته شدم؟

چشام اینو فریاد میزنن

بگم خنده م نمیاد؟

نیازی به اعتراف خودم نیست که تلخم

بگم میخوام برم؟

وقتی میدونم پاهام از نفس افتادن

بگم میخوام بمونم؟

وقتی جایی برای موندن ندارم

از عشق بگم؟

از مرگ؟

از گریه؟

از باران؟

از چی بگم؟

از تو؟

از او؟

از چی.....   

 

.........................................................................................................

از آفتاب نیز واهمه داری

وهنوز باران نزده پنجره را بسته ای !

 .

.

.

تو خود قضاوت کن

حا صل ضرب این همه نا مهربانی در این بی نهایت عشق

 چه می شود؟

 

...............................................................................................................

حال عجيبي دارم!

نخواه كه توضيحش بدم، از گفتن دلتنگم و خسته ام و... هم بيزارم!

دلم ميخواد باشي! چه جوري اين نيازمو انكار كنم؟اصلا به كسي چه؟بدار اسمشو بذارن خود خواهي، گور پدر هر چي فلسفه كورر ومنطق لال كه عشق رو حصار ميكنن و ميخوان در بند كلمات معنا كنن....

دليلي برعشق واضح تر از اين؟

ميخوام كه باشي......

نه ..............

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ملیحه در شنبه 1386/06/24 ساعت 16:28 |

هوالحی القیوم
هیچکس دیگر نمی تواند بند اسارت از پایت بگسلد ؛ تو خود صیاد خودی ؛ چگونه می توانیم آزادت کنیم ؟
تو خود بند بگسل و رها شو
تو عاشقی بر زنجیرهایت و آزادی را از ما می طلبی؟
چه خواهش عبثی
تو خود عامل بدبختی ها و رنجهای خودی و از ما آزادی خود را می طلبی؟
و تو همچنان همان بذرها را می فشانی. به همان راه می روی. همان آدم گذشته ای
و همان گیاه را باغبانی
که می تواند تو را نجات دهد؟
چرا کسی باید ترا ناجی باشد؟
ما در آنچه که هستی نقشی نداشته ایم
تنها تو ؛ تنها تو هستی که خود را اینجا رسانده ای
تو هم زندانی هستی هم زندانبان این را درک کن و رها شو
هم صیدی هم صیاد
اما صید چه کسی و چه چیزی؟
وصیاد کدام شکاری؛ شکارچی؟
 
 
..........................................................................................
 
 
 
پیمانمان را به یاد بیاوریم
به نام دوست که هر چه داریم از اوست . یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
پایان نخستین شب بود پیش از آن نه شبی بود و نه روزی. عالم زر در انتظار طوفان
روز الست سکوت کرده بود . خداوند خدا همه ی ذرات را فرا خواند وذرات پراکنده
بصدای دعوت فرشتگان به هم برآمدند و در یک چشم به هم زدن پشت سر هم زانو به
زانوی هم نشستند و خداوند شروع به نوشتن کرد
در هر ذره ای می نگریست و بر لوح سبز رنگش چیزی می نوشت . نوبت من شد دیدم
که در من می نگرد. ناگهان تمام هستی ام گرم شد نگاهش را از من گرفت و قصه ام را
نوشت. روحی در من دمیده شد و امانتی بر شانه هایم هموار گردید . اسماء را آموختم و
فرشتگان را نگریستم که به امر او سجده می کردند و کفر را دیدم که تسلیم نشد؛ به امر
او" نه" گفت مسلمان نشد وبر خواسته ی خداوندگار معشوقم عشق نورزید . نگاهش
کردم دلم گرفت دلم عجیب گرفت و دلم می گیرد وقتی در مذهب عشق تسلیم نمی بینم؛
مسلمان نمی بینم . خشمگین می شوم؛ گر می گیرم آتشم می زند آری ابلیس سالهاست
.که آتشم می زند. خداوند فرمود" دور باش" و ابلیس با خود عهد بست آنروز
من هم با تو عهد بستم که جز خدا نگویم و جز خدا نپویم و ما هم پیمان شدیم آنروز
یادت می آید ؟ یادت می آید که خدا شاهد این پیوند بود؟ با تو پیوند خوردم که جز
عشق
نگویم و جز عشق نجویم و من تو " ما " شدیم
نگاه کن ابلیس را می نگری؟ او نمی خواهد من و تو ما شویم او می خواهد خدا را جدا
کند . می بینی نقل یک نقطه است؛ نقطه ای که پر از راز و رمز است . که اگر در فکر
بالا باشد خداست و اگر در تکاپوی پایین جداست . خوب گوش کن. این ندایی
دوباره است؛ این دعوتی عاشقانه است دوست بدار و به هیچ قیمتی دوستی را از خاطر
مبر . سجده ی شکر به جای آور و پیمانمان را بیاد آورد
همه را دوست بدار چرا که همه اوست و او" یکی" است
 
..........................................................................
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط ملیحه در شنبه 1386/06/24 ساعت 16:15 |

سانسور woman

 

 

 

 

 

همه می دانیم که در اکثر کارت های اینترنتی موجود در بازار، عبارات Women سانسور می شود. یعنی حتی در موتورهای جستجویی مثل گوگل هم امکان جستجو به دنبال این عبارت وجود ندارد. این مساله به نظر ما غیرعقلانی و اشتباه است و به همین دلیل تصمیم گرفته ایم آن را پیگیری کنیم.  این صفحه، مختص پیگیری این جریان است.

پایان ماجرا: احساس می کنیم به پایان ماجرا رسیده ایم. متوجه شدیم که با قوه قضاییه طرف هستیم نه با دولت. دولت از نظر ما قابل صحبت و پیگیری است چرا که تا حدی منتخب مردم است و در برابر مردم باید پاسخگو باشد ولی قوه قضاییه این وضعیت را ندارد. در عین حال تقریبا هیچ کدام از گروه های زنان و روزنامه نگاران و فعالان و ... به ایمیل های ما درباره شیوه های پیگیری و ... پاسخی نداد. از این تجربه خوشحالیم چون نتایج خوبی داشت ولی می دانیم که زنان هنوز سانسور هستند. متن کامل را اینجا بخوانید

 

جريان وقايع

..........................................................................................................................................


 

مهم 14 اسفند - بنا به قرار قبلی که با نامه تعیین کرده بودیم٬ رفتیم به شرکت فن آوری ارتباطات در ساختمان آفاق که مرکز فنی سانسور درکشور است. نتوانستیم با رشیدی دیدار کنیم ولی با رادکانی صحبت کردیم و سپس به بخش اینترنت قوه قضاییه مراجعه کردیم. کل جریان را در یک بیانیه مطبوعاتی درباره پیگیری سانسور کلمه زنان نوشته ایم.

10 اسفند - يک تلفن داشتيم از دفتر آقاي رادکاني از معاونان آقاي رشيدي. سعي مي کرد توضيح بده که اشتباه شده و هيچ چيز جز پورنوگرافي و سايت هاي مشخص شده توسط دفتر تعيين مصاديق سانسور نيست. گفتيم به هرحال روز يکشنبه براي صحبت خواهيم آمد.

6 اسفند - نامه سوم و آخر را براي رشيدي فرستاديم. تصريح کرده ايم که پاسخ نگرفته ايم و روز يکشنبه آنجا خواهيم بود براي صحبت درباره مساله و اتمام حجت در اين باره که آيا مي خواهند سانسور را حذف کنند يا خير. متن نامه

1 تا 6 اسفند - خيلي تلاش کرديم با تلفن از شرکت فن آوري اطلاعات جوابي بگيريم ولي فقط سر دوانده شديم